تکرار بی تکرار

روز که شروع میشه جنب و جوش آدمها هم مثل بیدار شدن یک کندوی عسله . وهر چه آفتاب بیشتر می تابه/ سرعت آونا هم بیشتر می شه و بعد دوباره کم کم از شتابشون کاسته می شه و در کنج خونه ها آرام می گیرن.

گاهی با خودم می گم مگر می شه اینهمه تکرار را تحمل کرد ؟ اونم تکرار یک روند ناشاد و بی انگیزه را ... هیچ تنوعی در زندگی ما ایرانیها نیست . ما که اینجوری نبودیم !!! چه بر سرمان آوردن؟ درست مثل مورچه افتادیم در یک چرخه بزرگ گردابی و ٣٠ ساله که هی می چرخیم...

همه میدونن که من بسیار آدم شادی هستم و در بدترین شرایط اونی که بازم لبخند می زنه و به بقیه روحیه می ده ... منم ... اما چند وقته دارم تکرار می شم و تکرار منو غمگین می کنه. به این فکر می کنم : چرا همه فیلمای تو سینماها عین همه ؟ سوژه  همشون یکیه ! ادبیات داستانی ما / بخصوص زنان نویسنده مون همه انگار از روی دست هم کپی کردن ... دغدغه هاشون یکی شده ..."سبک" داره همه چی رو تو ادبیات ما می بلعه...دیگه یکی مثل سیمین دانشور نداریم (خوش بحالش تکرار نمیشه !!!) ..دیگه رمانهایی از قبیل "شوهر آهو خانم" "کلیدر" و"تمام آثار مرحوم احمد محمود" با نثر روان و ساده نویسی بی غل و غش را نمیشه توی کتابفروشیها پیدا کرد ... حتا ترجمه هامون هم حساب شده س!!! چقدر ازین وضعیت متنفرم ... خیلیها مثل منن.میدونم..!

شیرین زنگ زد گفت : حوصلم سر رفته بیا بریم سینما...گفتم کی حوصله داره ازینجا بکوبه ...ولش کن چند وقت دیگه سی دیش در میاد تو خونه می بینیم ... گفت : پس بریم جمشیدیه که تو دوست داری ... یخورده حالت جا بیاد...گفتم : با اینکه هوا عالیه و منم هیچ مرگیم نیست ولی حوصله اونجا رو هم ندارم ... گفت : بریم انقلاب یه سر به کتابفروشیها بزنیم / اگه رامون دادن بریم دانشکده مونو ببینیم ... گفتم : چه دل خوشی / دانشجوهایی که الان دارن اونجا درس می خوننو  راه نمیدن چه برسه به ما  که ١٨ سال پیش ...؟ نه بابا ولش کن ... گفت: پس پاشو بریم هایپر مارکت که فرانک میگفت یا بریم پاساژ ونک یا بریم میلاد نور ...  گفتم : که چی بشه ؟ یه مشت خریدای غیر ضروری و بیجا می کنیم ...بعدشم پشیمون می شیم.! گفت : پس بریم قبرستون ... گفتم : بریم ...بریم قبرستون یه سری هم به آرامگاه " ندا " میزنیم ( قراره تبدیل به شهیده بشه !!!)... صدای خفه دوستم  اومد که گفت : ببخشید مثل اینکه شماره رو اشتباه گرفتم !!! شما اون آدمی که من می شناختم نیستی...

................اما.................

من میگم قراره این تکرار تموم بشه و ما عوض بشیم ... شما چی ؟؟؟ عینک

..........تا بعد.............

/ 8 نظر / 9 بازدید
نیستا

سلام فريباي عزيزم منم از تكرار متنفرم من از آدمها حوصله ام سر ميره همش غر مي زنن و از جاشون بلند نميشن كسلن. بي حوصلن البته من خودم هم هميشه كيفم كوك نيست . ولي خب خدا كنه هيچوقت دلمرده نشم. از اين خيلي مي ترسم. عزيزم من معمولا هر روز آپ ميكنم غير جمعه و شنبه [ماچ]

علی

یاد اسطوره ی سیزیف افتادم که مجازاتش انجام یه کار تکراری تا ابد بود یاد فیلم گرند هاگ دی هم افتادم. اگه ندیدی ببینش دقیقا مساله ش همینیه که تو و خیلی از ماها گرفتارش شدیم (تکرار) چقدر یاد چیزای مختلف افتادم [نیشخند] انگار پستات برای تقویت حافظه مفیده [نیشخند]

همسایه بالایی

سلام من که یه چند ماهی یه خودمه زدم به کوچه علی چپ! نه تلوزیون می بینم نه روزنامه می خونم!... کلا بی خیال دنیا دارم زندگی می کنم... اخه چقدر باید حرص(امیدوارم درست نوشته باشم!) بخورم یا حسرت این و که چرا بقیه دنیا اون جوری یه و من این جوری!... جوونیمو واسه چی و واسه کی یا خراب کنم!... و هزار تا از این و های دیگه! در هر صورت سرتونو درد نیارم من همسایه با یه اپ کاغذی داغ در خدمتیم!... شــــــــــــــــــــاد زی!

mosafere rahe dor

salam azizam, man ro bego ke delam baraye hame on chiza tang shodeh, har chand ke tekrariye[گریه]

نوشی

چشم های اندیشه ام را بسته اند دستهایم! بیداربمانید... [گل]

03031112

سلام فریبا جان من یه دومس صمیمی دارم که هم اسم شماست . من و اون خیلی اوقات باهم می رفتین قبرستون ..

هانا

سلام فریبا جان من الان در به در دنبال یه کتابم به عنوان تبریز مه الود دیدم شما گفتین که شروعش کردین میشه برام بگین چجور کتابیه؟؟؟؟مرسی