نازل یا نازل!

دلش میخواست چشمهایش را باز کند . پلکهایش سنگین بودند . بدنش درد داشت متمرکز نبود. بوی آدامس نعنایی و عطر ارزان قیمت زنانه خورد توی دماغش این بو برایش آشنا بود اما معنایی نداشت . چشمهایش را بزحمت باز کرد و صورت او را دید که رویش خم شده بود و می پرسید : چطوری ؟ چه عجب چشاتو باز کردی ... دیگه داشتم از برگشتنت نا امید می شدم ....

نفسش بند آمد . نیم خیز شد پایه سرم که قطرات بی رنگ را به آنژیوکت توی رگش می فرستاد خورد به پرده سبز ضد آب که دور تا دور او را پوشانده بود. پرسید : تو کی هستی   ...من چرا ...پرستاری دوید داخل حفاظ و گفت : چه شده ؟ خوبی ؟ درد داری ؟ الان برات مسکن میزنم ...از پرستار پرسید : من دچار فراموشی شدم ؟ اصلن برا چی اینجام ؟ پرستار گفت : فراموشی ؟ نمیدونم  شاید. فقط یه آقایی شما را  آورد و گفت که شما روی بار ماشینش بودی ...اون بالا روی بار خوابیده بودی بیهوش..خودت چیزی یادت هست ؟ جواب داد :  نه ...پس اون خانومه کو ؟ داشت با من حرف میزد ... پرستار گفت : از ساعت 3 صبح به اینطرف فقط شما تو اورژانسی ... کسی دیگه نیس ... و رفت .

گیج شده بود چیزی را بیاد نمی آورد . دوباره بوی آدامس نعنایی را حس کرد و یک چشمش را نیمه باز کرد . وقتی خوب نزدیک شد با یک حرکت دنباله شالش را گرفت و پرسید تو کی هستی ؟ از جون من چی میخوای ؟ او نگاهش کرد قیافه اش به دختران خیابانی نمی خورد ولی سر تا پایش باسمه ای بود . لباسهایش کیفش و حتا این عطر آزار دهنده ...صورتش آرایش نداشت  فقط لبهایش سرخ سرخ بود . خندید و گفت : من فرشته ام . دوباره پرسید : اسمتو نخواستم  پرسیدم چه کاره ای ؟ کی هستی ؟ فرشته گفت : من یه فرشته ام !!! ... - فرشته ؟ اولن که من هنوز نمردم فرشته لازم بشم .بعدشم از کی تا حالا خدا فرشته هاشو این ریختی میفرسته رو زمین ؟ قحط بود که تو رو فرستاد ؟ فرشته گفت : حتمن میخواستی برا آدمی مثه تو جبرئیلو بفرسته !!! تو آنقد بی مسئولیتی که وقتی از روی پل می پریدی پایین خودتو خلاص کنی به اون راننده بدبخت فکر نکردی که چه جوری میخواد ازین مخمصه قسر در بره ...تو تاریکی شب ... منم کاری کردم که اون یه کم زودتر برسه و تو بیفتی روی بارش ...بعدشم که آوردت اینجا و الانم منتظره تو کامل بهوش بیای و بگی روی بار اون چی میخواستی که بذارن بره ...حالا زودتر بهشون بگو که اون بی گناهه ...تا ولش کنن بیچاره رو ...تو هم میخوای بمیری بمیر ... فقط دردسر برا بقیه درست نکن...

پس تو منو واسه خاطر اون نجات دادی ؟ نه برا خودم ؟ ... فرشته: آخه تو تحفه بودی ؟ کار درست و حسابی داشتی ؟ به درد کسی می خوردی ؟ مسئولیت داشتی ؟ اگه میمردی چی از دنیا کم می شد ؟ ... من او مردو نجات دادم چون مسئولیت دوتا خانواده رو داشت ...

 راس میگی ... من آدم بدرد نخوری ام ... خب برا همین میخواستم خودمو بکشم ...

فرشته : خیلی خوب . الان وقت روان درمانی نیست ...پاشو زودتر رضایت بده اون بنده خدا بره ...

باشه ولی فقط بگو اگه تو راس راستی فرشته ای چرا این ریختی اومدی روی زمین ؟

فرشته: اونم برا خودش داستانی داره ... فرشته هایی که از خودشون خسته میشن و کارای غیر الهی می کنن اینجوری تنبیه میشن !!! منم میخواستم خودمو بکشم !!! برا همین تبدیل شدم به یه فرشته نازل ارزون  ...  اگه سه بار محافظ آدمای بدرد بخور بشم دوباره بالهامو بهم پس میدن ... این نفر سوم بود ...

ای بابا پس اونور هم خبری نیس ؟!!! منو بگو که میخواستم زودتر برم اونور راحت شم . حالا تو چرا میخواستی خودتو بکشی ؟ هان...

پرستار : با کی حرف میزنی ؟ نکنه چیزی مصرف کرده دکتر؟ مثه توهمیا میمونه ...

دکتر : الان حالش خوب میشه فقط شوک شده ... راننده چی شد ؟ 

پرستار : توی لابی نشسته ... نگران دیر رسیدن بارشه ...

- دکتر جون ! خواهش می کنم بذارین بره ... من از روی پل افتادم روی بار اون ... گناهی نداره ...اگه لازمه مبنویسم . امضا می کنم ...خواهش می کنم من نمی خوام نازل باشم!!!

دکتر : باشه باشه ...تا نیم ساعت دیگه حالت بهتر میشه ... فرم رو که پر کردی میذاریم بره ...راستی نازل چیه ؟

پرستار : لابد فکر کرده از روی پل که پریده مثه فرشته ها به زمین نازل شده !!!

دکتر : آهان از اون لحاظ ...

                                                                       فعلن ... تا بعد...

/ 12 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همسایه بالایی

سلام خوبید؟! چه خبرا؟! داریم سطح علمی یه کشور و می بریم بالا!... خدا بگم این فیس بوک چی کار نکنه!... دیگه وقت وبلاگ نویسی پیدا نمیشه همیشه پلاسیم تو فیس بوک! ممنون که به یاد ما هستید ... فعلا

نوشی

سلام قربونت برم . چه طوری خانومی؟ آخه چقدر گلی که با وجود اینکه من دیر به دیر میام و مینویسم بازم بهم سرمیزنی !![ماچ] البته ناگفته نماند که خودتم یه چند سالی غیب شده بودی و من دائم برات کامنت میذاشتم ها!![چشمک][چشمک] بهرحال مرسی عزیزم ازاینکه یادم میکنی . بخدا خیلی گرفتارم و فرصت نمیکنم حتی کلید روشن خاموش کامپیوترم رو بزنم چه برسه بیام در نت . اما هروقت بیام اولین کاری که میکنم میگردم ببینم از فریبای عزیزم خبری هست یا نه ! داستانت بسیار زیبا و جذاب بود مثل همه ی نوشته هات[ماچ]

علی

الان کامنتی رو که زیر کامنتم گذاشتی دیدم. دیدم بهتره برای رعایت ادبم که شده امتثال امر کنم[چشمک] البته من منتقد نیستم ولی نکاتی رو که به نظرم میرسه در مورد داستانت مینویسم: شاید مهمترین مساله ای که تو این داستان باید روش صحبت بشه حضور یک فرشته در طول داستانه. از اونجایی که داستان کوتاه ظرفیت زیادی رو برای شرح و بسط در اختیار نویسنده قرار نمیده وارد کردن عناصری از این دست در داستان ریسک بزرگیه که اگر درست انجام نشه داستان رو تا حد افسانه ی پریان دم دستی میکنه. به نظرم فضایی که قهرمان داستان توش قرار داره (بیمارستان) و وضعی که درش قرار داره (ناخوش احوال بودن) و اینکه در نهایت معلوم نمیشه فرشته ای که دیده توهم بوده یا واقعیت (چون افراد دیگه اونو نمی بینن. همینم هست که باعث شده داستان شما رو نشه رئالیسم جادویی به حساب آورد چون رئالیستی بودن این عنصر جادویی در داستان شما حتمی نیست) باعث شده که حضور این عنصر فرا زمینی در داستان شما جا بیفته و به کار لطمه وارد نشه. فقط باید کشمکش بیشتری بین قهرمان داستان و فرشته ایجاد بشه. به نظرم زن داستان خیلی زود با حضور این فرشته کنار میاد و خیلی ساده باهاش وارد گفتگو میشه و خی

علی

به نظرم زن داستان خیلی زود با حضور این فرشته کنار میاد و خیلی ساده باهاش وارد گفتگو میشه و خیلی راحت باورش میکنه. در واقع دو نکته باید در داستان شما پخته تر بشن. اول چگونگی برخورد زن داستان با فرشته و دوم تاثیری که فرشته در اون میذاره و تحولی که در نهایت در زن داستان ایجاد میشه. این دو نکته هر کدوم به شرح و بسط بیشتری نیاز دارن تا باور پذیر بشن. به نظرم هر دوی این نکات خیلی مختصر و خلاصه بهش اشاره شده، فرایندشون خیلی سریع اتفاق میفته و اونطور که باید خوب پخته و پرورده نشده. زن داستان خیلی زود دیدن یک فرشته براش باور پذیر و عادی میشه و خیلی راحت ازش تاثیر می پذیره و متحول میشه. شاید بهتر باشه برای پختن هر کدوم از این دو مساله دو سه تا پاراگراف دیگه به داستان اضافه بشه.

علی

نکته دیگه اینکه توصیفاتی که از قهرمان داستان یا فضا میشه نباید مقعطی باشه بلکه باید در کل داستان مشهود باشه و در سراسر داستان جزئیات طوری در نظر گرفته بشن که اون حس به خواننده القا بشه. مثلا ابتدای داستان وضعیت ناخوش زن توصیف میشه و روش تاکید میشه ولی در ادامه این مساله به دست فراموشی سپرده میشه. وقتی در آغاز داستان میگی زن احساس درد میکرد بهتره به همین مقدار اکتفا نکنی و در لابلای داستان هم اینو با آخ و اوخ کردن زن در هنگام جابجایی یا کند بودن حرکاتش متذکر بشی که پرت شدنش از بالای پل باور پذیر تر بشه. آخه در ادامه ی داستان زن خیلی سر حال به نظر میاد و از درب و داغون بودنی که براش توصیف شده در آغاز داستان خیلی فاصله میگیره و این یه جورایی تناقض در توصیف وضعیت زنه.

علی

برادر من رشته ش سینما بوده. برای یه تئاتر از چند تا بازیگر داشت تست میگرفت تست این بود که بازیگر باید فرض میکرد که مثلا در کنار آتش نشسته و در همون حال که جلوی آتیشه جملاتی رو در مورد گذشته ش بگه و خودشو معرفی کنه. اکثر بازیگرا اولش که می نشستن جلوی آتیش دستشونو به علامت اینکه دارن خودشونو گرم میکنن میگرفتن جلوی آتیش ولی وقتی شروع میکردن به معرفی خودشون کم کم دیگه یادشون میرفت که قراره اینطور به نظر برسه که جلوی آتیش هستن. دستشون در همون حالت اولیه جلوی آتیش ثابت گرفته میشد در حالیکه این واقعی نیست. چون وقتی جلوی آتیش دستتو بگیری چند ثانیه که بگذره دستت داغ میشه یه کم دستاتو میمالونی به هم یه کم عقب تر میگیری باز می بری جلو، یه کم دود آتیش میره تو چشت چشتو میمالونی، آتیش یهو گر میگره میری عقب و... . حالا تو این داستان خواننده باید تا انتها این مطلب رو تو باورش داشته باشه که زن داستان یه حادثه ی سخت رو از سر گذرونده و ضربه خورده و از یه جایی پرت شده پایین و حالش خیلی اوکی نیست. این مساله تو ابتدای داستان روش تاکید شده ولی در ادامه فراموش میشه. باید تا انتها لابلای داستان این حس ثابت بمونه که به وحدت کار لطمه و

علی

باید تا انتها لابلای داستان این حس ثابت بمونه که به وحدت کار لطمه وارد نشه و در عین حال برای خواننده وضع زن عینی و واقعی به نظر بیاد.

علی

یه نکته هم راجع به دیالوگ آخر پرستار: لابد فکر کرده از روی پل که پریده مثه فرشته ها به زمین نازل شده سوالم اینه که پرستار از کجا فهمیده که زن داستان خودشو از پل به پایین پرت کرده؟ توصیفی که تو حرفهای خود زن هست اینه که از پل افتادم رو بارش. اشاره به این نشده که خودمو پرت کردم. آخه پرت کردن با افتادن خیلی فرق داره. پرت کردن یعنی طرف صد در صد قصد خود کشی داشته ولی افتادن لزوما به این معنی نیست و میتونه ناشی از اتفاق و تصادف باشه. چطور پرستار فهمیده که این زن قصد خودکشی داشته و خودشو پرت کرده؟

علی

از بازی ای که با کلمه ی نازل کردی خیلی خوشم اومد. خیلی خوب این قضیه رو چفت و بست دادی. در کل از خوندن کارت لذت بردم. بازم بنویس[چشمک][گل]

پدر

داستانت قشنگ بود... این عدد سه و فرشته،من رو یاد اون داستان داستایفسکی انداخت...البته تنها شباهتش با داستان تو همین سه و فرشته بود...