امشب دلم نمی خواست چيزی بنويسم ولی وقتی آدم کاری را شروع می کنه و درباره اش تصميم می گيره نبايد وسطش کوتاه بياد و فلنگو ببنده..نوشتن چه بشکل دستی و چه تایپ کردن ديگه جزيی از وجودم شده و انگار من ازاون بنده های سمج خدا هستم که تا حرفمو نزنم و کارايی که دوست دارم انجام ندم دست از بلا گيری برنميدارم!!!
از همه ی بچه هايی که به من سر زدند و کامنت گذاشتند خيلی ممنونم...نه بابا نگران نشيد من همينجام با سماجت تمام ...چطوره؟
خدايا مرا ببخش ولی من خيلی عصبانی ام . يکهفته واندی است که ما ايرانی ها را غضبناک نگاه می کنی و نمی دانم چرا ؟ جنوب را که سيل و آبگرفتگی معابر و راههای مواصلاتی داده ای ...گيلان را که بی برقی و بی آبی و بی گازی وخلاصه ۴۰۰روستا در محاصره ی سرما و...تهران را باهمه ی بدبختيهای يک کلان شهر مصيبت زده تر کرده ای آنهم در اين شبهای عزيز !...و چهنم را بين نماز مغرب و عشا به نمازگزارانت نشان دادی ببين خدا جان منکه نمی توانم بروم يقه ی مسئولين (بسيار وظيفه شناس) را بگيرم و خلاصه خودت که ميدانی زورم هم به آنها نميرسد ...با توجه به اينکه عامل۹۰ درصد اتفاقات و سوانح در سرزمين عزيزمان ايران انسانها هستند ويا کوته فکری اين انسانها پس در نتيجه ما فقط می توانيم با تو گلايه کنيم چون تو بزرگی و بخشنده ای و اين انسانها را هم که خودت آفريدی ...پس ترا به معرفتت قسم يک کاری بکن ...د ...آخه ناسلامتی ماهم خير سرمان مردمانيم...
بچه که بودم مثل همين حالا عاشق بيقرار برف و باران بودم و يک خط در ميان آرزوی باريدن آسمان داشتم ...مادربزرگ بسيار عزيزی داشتم که در جواب درخواستهای نابخردانه ی من به شوخی می گفت :به دعای گربه سياهه بارون نمياد ! منهم می خنديدم و ميگفتم :مادر جون منکه گربه نيستم من نهنگم!!!و خدا به حرف نهنگها گوش ميده ...شايد سی و چند سال از آن روزهای بی خبری بگذرد و من هنوز گربه سياهها و نهنگها را دوست دارم...اما وضعيت نابسامان شهر تهران در اين چند روز اخير به ما ثابت کرد که تهران از حداقل امکانات مقابله با بحران بی بهره است پس همه بعد از اين آرزو کنيم آسمان نبارد ! و ما از ساده ترين و ابتدايی ترين آرزوهايمان هم بگذريم ...محروم شويم . به هر حال به روزگار ما چندان فرقی نمی کند چون ما نه گربه هستيم و نه نهنگ... ما آدميم به همين سادگی...!!!