بدون چتر

درود بر تو وبلاگ جان که صبورانه یکسال و 14 روز منتظر ماندی تا من روی صفحه ات چیزی بنویسم . دلم برایت تنگ شده بود. مرا ببخش آخر میدانی این فیسبوک بی مرام حسابی مشغولم کرده بود... آنقدر انحصار طلب و سلطه جوست که دمی مرا با تو بر نمی تابد . 

بگذریم دوست قدیمی مهربان ... کاش مهد کودک وقت بیشتری برایم باقی می گذاشت تاصورت سفید و غمگینت را هر روز نوشتنی می کردم . 

بدون چتر سالهاست که به زیر باران می روم / بدون چتر از کنار تمام فواره های ناگهان رد می شوم / بدون چتر برف را مزه مزه می کنم/ بدون چتر به صحرا می زنم و به زیر آفتاب رها می شوم . بدون چتر هستم تا آخر عمر 


نویسنده : فریبا نفر - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳٩٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


دلش میخواست چشمهایش را باز کند . پلکهایش سنگین بودند . بدنش درد داشت متمرکز نبود. بوی آدامس نعنایی و عطر ارزان قیمت زنانه خورد توی دماغش این بو برایش آشنا بود اما معنایی نداشت . چشمهایش را بزحمت باز کرد و صورت او را دید که رویش خم شده بود و می پرسید : چطوری ؟ چه عجب چشاتو باز کردی ... دیگه داشتم از برگشتنت نا امید می شدم ....

نفسش بند آمد . نیم خیز شد پایه سرم که قطرات بی رنگ را به آنژیوکت توی رگش می فرستاد خورد به پرده سبز ضد آب که دور تا دور او را پوشانده بود. پرسید : تو کی هستی   ...من چرا ...پرستاری دوید داخل حفاظ و گفت : چه شده ؟ خوبی ؟ درد داری ؟ الان برات مسکن میزنم ...از پرستار پرسید : من دچار فراموشی شدم ؟ اصلن برا چی اینجام ؟ پرستار گفت : فراموشی ؟ نمیدونم  شاید. فقط یه آقایی شما را  آورد و گفت که شما روی بار ماشینش بودی ...اون بالا روی بار خوابیده بودی بیهوش..خودت چیزی یادت هست ؟ جواب داد :  نه ...پس اون خانومه کو ؟ داشت با من حرف میزد ... پرستار گفت : از ساعت 3 صبح به اینطرف فقط شما تو اورژانسی ... کسی دیگه نیس ... و رفت .

گیج شده بود چیزی را بیاد نمی آورد . دوباره بوی آدامس نعنایی را حس کرد و یک چشمش را نیمه باز کرد . وقتی خوب نزدیک شد با یک حرکت دنباله شالش را گرفت و پرسید تو کی هستی ؟ از جون من چی میخوای ؟ او نگاهش کرد قیافه اش به دختران خیابانی نمی خورد ولی سر تا پایش باسمه ای بود . لباسهایش کیفش و حتا این عطر آزار دهنده ...صورتش آرایش نداشت  فقط لبهایش سرخ سرخ بود . خندید و گفت : من فرشته ام . دوباره پرسید : اسمتو نخواستم  پرسیدم چه کاره ای ؟ کی هستی ؟ فرشته گفت : من یه فرشته ام !!! ... - فرشته ؟ اولن که من هنوز نمردم فرشته لازم بشم .بعدشم از کی تا حالا خدا فرشته هاشو این ریختی میفرسته رو زمین ؟ قحط بود که تو رو فرستاد ؟ فرشته گفت : حتمن میخواستی برا آدمی مثه تو جبرئیلو بفرسته !!! تو آنقد بی مسئولیتی که وقتی از روی پل می پریدی پایین خودتو خلاص کنی به اون راننده بدبخت فکر نکردی که چه جوری میخواد ازین مخمصه قسر در بره ...تو تاریکی شب ... منم کاری کردم که اون یه کم زودتر برسه و تو بیفتی روی بارش ...بعدشم که آوردت اینجا و الانم منتظره تو کامل بهوش بیای و بگی روی بار اون چی میخواستی که بذارن بره ...حالا زودتر بهشون بگو که اون بی گناهه ...تا ولش کنن بیچاره رو ...تو هم میخوای بمیری بمیر ... فقط دردسر برا بقیه درست نکن...

پس تو منو واسه خاطر اون نجات دادی ؟ نه برا خودم ؟ ... فرشته: آخه تو تحفه بودی ؟ کار درست و حسابی داشتی ؟ به درد کسی می خوردی ؟ مسئولیت داشتی ؟ اگه میمردی چی از دنیا کم می شد ؟ ... من او مردو نجات دادم چون مسئولیت دوتا خانواده رو داشت ...

 راس میگی ... من آدم بدرد نخوری ام ... خب برا همین میخواستم خودمو بکشم ...

فرشته : خیلی خوب . الان وقت روان درمانی نیست ...پاشو زودتر رضایت بده اون بنده خدا بره ...

باشه ولی فقط بگو اگه تو راس راستی فرشته ای چرا این ریختی اومدی روی زمین ؟

فرشته: اونم برا خودش داستانی داره ... فرشته هایی که از خودشون خسته میشن و کارای غیر الهی می کنن اینجوری تنبیه میشن !!! منم میخواستم خودمو بکشم !!! برا همین تبدیل شدم به یه فرشته نازل ارزون  ...  اگه سه بار محافظ آدمای بدرد بخور بشم دوباره بالهامو بهم پس میدن ... این نفر سوم بود ...

ای بابا پس اونور هم خبری نیس ؟!!! منو بگو که میخواستم زودتر برم اونور راحت شم . حالا تو چرا میخواستی خودتو بکشی ؟ هان...

پرستار : با کی حرف میزنی ؟ نکنه چیزی مصرف کرده دکتر؟ مثه توهمیا میمونه ...

دکتر : الان حالش خوب میشه فقط شوک شده ... راننده چی شد ؟ 

پرستار : توی لابی نشسته ... نگران دیر رسیدن بارشه ...

- دکتر جون ! خواهش می کنم بذارین بره ... من از روی پل افتادم روی بار اون ... گناهی نداره ...اگه لازمه مبنویسم . امضا می کنم ...خواهش می کنم من نمی خوام نازل باشم!!!

دکتر : باشه باشه ...تا نیم ساعت دیگه حالت بهتر میشه ... فرم رو که پر کردی میذاریم بره ...راستی نازل چیه ؟

پرستار : لابد فکر کرده از روی پل که پریده مثه فرشته ها به زمین نازل شده !!!

دکتر : آهان از اون لحاظ ...

                                                                       فعلن ... تا بعد...


نویسنده : فریبا نفر - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٩
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


امروز صبح هوس کردم برم پارک و یه کم بدوم ...جاتون خالی چه هوایی بود .خیلیها مثل من تنها و خیلیها هم دو تایی اومده بودن برای نفس کشیدن در کنار چمنهای خوشبو و درختای خیس از شبنم صبح . گروهی در مرکز پارک توجهم رو جلب کرد و فهمیدم این گروه همونایی هستن که میان پارک و به سرپرستی یه مربی با موزیک اروبیک انجام میدن ... رفتم جلو و جوانترینشونو که البته از من مسن تر!!! بود انتخاب کردم . همین که آماده شدم تا ساعت دقیق گردهمایی شونو بپرسم یکی از پشت سرم با صدای بلند گفت :ساعت ۶.۴۵ هر روز بجز جمعه ها . تازه پنجشنبه ها هم صبحونه داریم . هر دفه مهمون یکیتعجبخانمی که قرار بود من ازش همینا رو بپرسم خندید و گفت : تعجب نکن ...این جناب سرهنگ کارش همینه !!! پرسیدم : ایشون مسئولInformation هستن؟ آخه منکه هنوز چیزی نپرسیدم  خانم گفت :اون میدونه هر کسی به چه قصدی میاد اینوری !!! منم با پر رویی گفتم : البته من سوال دیگه ای داشتم ! جناب سرهنگ گوشاش تیز شد که چه سوالی ؟ پرسیدم : می خواستم ببینم شما خانم اکبریون دبیر زیست مدرسه پیام  سال ۶١ تا ۶٣نیستین ؟ خانم لبخندی زد و گفت : نه دخترم من زبان درس میدادم .

لبخندی از روی پیروزی به جناب سرهنگ که از قضا خیلی هم پیرمرد بامزه ای بود زدم و کمی که دور شدم گفتم : حالا شاید از شنبه اومدم ورزش ! سرهنگ هم هورایی کشید و به بقیه گفت دیدین گفتم ؟ و رو به من خندید و گفت:ما پیرزنا رو راه نمی دیم خنده... منم که کلن از رو نمی رم گفتم : زیاد خوشحال نباشین شما هم به سن و سال ما می رسین تشویق قیافه بور شده و بی جواب سرهنگ خیلی دیدنی بود  . از پشت سرم صدای خنده بقیه می آمد .

ولی خداییش خیلی خوشمزه و بانمک بودن . خیلی هم با حال تر از گروه جوونترها بودن که کمی آنطرفتر خیلی جدی مشغول ورزش بودن و رضایت نمیدادن بقیه هم دوزار کاسب شن و بتونن از ادوات ورزشی پارک بهره مند شن . روز خوبی بود ...تا بعد..


نویسنده : فریبا نفر - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٩
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


جمعه دوهفته پیش با دوستانی که مثل ما کم جمعیت هستند ( اونا هم سه نفرن )رفتیم که بریم پیک نیک ... مینا از دوستان خیلی قدیمی منه و شهرام شوهرش با احمد خیلی جوره .آرین و شایان هم در یکسال بدنیا اومدن و همکلاسن . خلاصه چشمتون روز بد نبینه که خبطی کردیم و بجای اینکه یکی ازهمین چند پارک شرق تهرون ( سرخه حصار / لویزان / شیان /یا حتا دامنه های جنگلی لشگرک ) را برای تفریح انتخاب کنیم رفتیم پارک چیتگر... فکر کنم اون روز همه ی تهرون هوس کرده بودن بیان اونجا ( با قرار قبلی ) راستش من از جاهای خیلی شلوغ خوشم نمیاد اونم وقتی آدم میخواد خیر سرش بره تو دل طبیعت ! خلاصه چقدر  ازرعایت جای پارک و ادب همشهریها و فرهنگ احترام به طبیعت و غیره... چیز یاد گرفتیم بماند !!! بهر حال یه جای با صفا !!! حدفاصل مسیر عبور مترو ! و اتوبان ! اتراق کردیم . با هر کدام از مکانهای یادشده حدود ١٠٠ الی ٢٠٠ متر فاصله داشتیم . به به واقعن که چه هوایی ... حرف نداشت . البته اگر صدای عبور مترو ده دقیقه یکبار اجازه می داد و صدای حاصله از راه بندان (بوق) اتوبان کمی کوتاه می آمد . تازه آنوقت می شد صدای گنجشکهای متعجب از این ازدحام را هم شنید . کلافه

هنوز کامل جابجا نشده بودیم که خانمی که با گروه خیلی مجهزی هم آمده بود ( آخه چادر سفری داشتند )آمد جلو و با کمی خجالت دوتا بچه خوشمزه همراهش را نشان داد و گفت : ببخشید اینا تشنه ن ماهم آب یادمون رفته بیاریم !!! آب دارین شما ؟! ... ما یک بطری آب بهشون دادیم ... یکساعتی که گذشت خانم دیگری از سمت دیگری به ما نزدیک شد و مایع دستشویی خواست !!! مینا تا خواست بگه نداریم ظرف مایع را از سبد پیک نیک در آوردم و به آن خانم دادم ... خلاصه وسط بریان کردن جوجه ها بودیم که یکی دیگه آمد و ژل آتشزنه خواست . کمی بعد یکنفر آمد و گفت ببخشید ما نمکمون رو جا گذاشتیم ...تشویق

تازه جایی که ما چهار پایه های پیک نیکمون را کاشته بودیم نسبتن خلوت تر بود چون با سرویسهای بهداشتی و آب لوله کشی و اینا فاصله داشتیم ...مینا گفت : چه خوب شد ما اومدیما ! وگرنه اینا از کدوم سوپر مارکت مایحتاجشون تامین می شد ؟ احمد که از اولش مخالف رفتن ما به چیتگر بود ( البته حق هم داشت) زمزمه کرد : نه دیگه ازین به بعد هر هفته میاییم همین جا!!! دست کم اگه بخاطر شلوغی خوش نگذشت به داد چند تا بنده خدا رسیدیم ...همه خندیدیم ... من گفتم : خب اینم یه تجربه بود ازین به بعد میریم همون جای خودمون (ایگل) ...فقط فکرشو بکنین اگه مردم به حرف پرزیدنت گوش بدن و هوس کنن بیشتر از ٢ تا بچه داشته باشن و جمعیت ١٢٠ میلیونی فراهم کنن چه اتفاقی می افته ؟!!! آرین گفت : مامان شما حق اظهار نظر نداری !!! شایا ن پرسید : ا چرا ؟ آرین گفت : آخه ما چون به سطح استانداردهای جامعه نمیرسیم خانواده محسوب نمی شیم و حق رای نداریم !!! شهرام پرسید : خب پس چی هستیم ؟ شایان و آرین با هم گفتند : شاتوت ...خوشمزه

همون بچه که مامانش آب نیاورده بود گفت : آخ جون شاتون ... من و مینا از خنده ریسه رفتیم . وقتی من از کنارشون رد می شدم که از توی ماشین چیزی بیارم شنیدم که یکیشون می گفت : مگه الان رسیده ؟ اون یکی پرسید : چی ؟ همون گفت : شاتوت دیگه!!!... صدای مامانه در  اومد که : بابا شما این شاتوتو ول نمی کنین ؟

پی نوشت : روز کارگر گرامی باد.

تا...بعد...نیشخند

 


نویسنده : فریبا نفر - ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٩
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


بعضی وقتا آدم دلش میخواد یقه ی زمان رو بگیره که : اوی چه خبرته ؟سرتو انداختی پایین و د بدو ...!!! مگه سر میبری ؟ ما آدما یه عالمه کار انجام نداده داریم ...! هنوز گونه هایی از حیوونا موندن که منقرضشون نکردیم! از هر ۶ نفر فقط یه نفر آب تمیز و سالم نداره که باید بشه ازهر ۶ نفر  ۵ نفر !!! سوراخ لایه ازن هنوز اونقدر بزرگ نشده که کره زمین از توش رد بشه !!!هنوز یه عالمه آدم بی هویت هستن که به انسانیت و طبیعت و دموکراسی ایمان دارن که باید اصلاحشون کرد ! و ...ساکت

پارسال عید یه شعر کوتاهی به ذهنم اومد که همونو برای دوستی اس ام اس کردم . امسال در کمال تعجب یک نفر دیگه اونو برای خودم فرستاد !!! به این میگن جهان ارتباطات ...حالا من اون شعرو اینجا مینویسم  تا هم نوروز رو به دوستان وبلاگی ام شادباش گفته باشم و هم اینکه اصالت شعرم حفظ بشه . اینجوری حقوق شاعر و کپی رایت هم رعایت میشه :

سالی پر از بهار /پر نقش پر نگار

هم جیب پر دلار / هم یار در کنار

تقدیم دوست باد

باشد که روزگار / تسلیم دوست باد !

نوروز خجسته باد ... و تا بعد...


نویسنده : فریبا نفر - ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٩
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


پنجره بازه ... اینروزا هوا خیلی الکی گرم شده . بهاری که نیست هیچ . انگار میخواد به گرماییهایی مثل من بگه : امسال از گرما میکشمتون !!! از بیرون بوی دود میاد ...یه عالمه صدای درهم و برهم مثل رعد و برق آسمون هم دنبالش ... امسال چرا اینجوریه ؟

یکی می گفت این صداها انقدر زیاده که میشه صدای شلیک گلوله رو توش قایم کرد !!! من هرگز منطقه جنگی ندیدم ولی شاید یه چیزی شبیه وضعیت الان باشه ... بگذریم ...

دلم برای نوشتن تنگ شده بود . البته نوشتن در " بدون چتر" چون من همیشه یا در حال خوندن چیزی هستم یا در حال نوشتن ...راستش خیلی غمگین بودم . نمیخواستم وقتی روبراه نیستم چیزی بنویسم . این عادت منه . دوستای قدیمی تر میدونن. یکنفر از دوستان خیلی نزدیکم مبتلا به سرطان شده بود که خوشبختانه با برداشتن بخشی از سینه اش بقول دکتر عطری دوباره برگشت ...زود فهمیدن نجاتش دادن ... منم چندی پیش دچارش شدم خیلی جدی نبود ولی تابستون عمل کردم . حالا هم که زنده م ! سرطان داره مثل سرماخوردگی میشه ...دلیل خیلی واضحش هم پارازیته!!! هیچ کس هم در امان نیست ! پس تا میتونین چای سبز و میوه زیاد و سبزیجات بخورین ... عجیبه که علاج این درد هم سبزه !  خب دیگه من آپ کردم . بعد از چهار ماه و چهار روز ...پس فعلن تا بعد...


نویسنده : فریبا نفر - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


سالها پیش آنوقتها که دختر جوانی بودم گاهی شعر می سرودم . یکی از آنها (بدون چتر ) نام داشت که چون آنرا خیلی دوست داشتم بعدها عنوان همین وبلاگ شد . جالب اینکه دوستی بنام هدیه در همان دوره دانشجویی نقاشی آبرنگی کشید و به من هدیه کرد و در تقدیم نامه آن نوشت: تقدیم به آنکه چتر نداشت!!! من آن نقاشی را هنوز دارم و حالا که بعد از سالها هدیه مرا از طریق فیس بوک پیدا کرده یکبار دیگر تجدید خاطره می کنم و آن شعر را اینجا می نویسم . شاید همانقدر که برای هدیه جالب بود برای دیگران هم خواندنی باشد:

"آنکه چتر نداشت"

پرسیدی عشق چیست ؟

گفتم :خیال کن ...ناودانی از بام خانه ای آویخته

هنگام باران آنکه چتر نداشت

از زیر آن گذر کرد و خیس شد!

خندیدی و گفتی چه باک...!

چتری که هست مرا هنگام آفتاب نیز با من است .

شاید خدارا چه دیدی ناگه بجای آب از ناودان بام

نوری ببارد و من نیز بگذرم.

گفتی و رد شدی

بس روزها که رفت...

بس عابران که گذشتند بی هراس

از زیر ناودان و به یکباره تر شدند

بس غنچه های لب که به لبخند باز شد

بس چشمها که درخشید از نگاه ...

حالا که آمدی لبخند تو تر است

چشمان تو نمناک و مضطرب

در زیر نم نم باران تجربه

آیا چگونه است که بی چتر آمدی !!!؟

                                                                فروردین ١٣٧٠

                                                                    فریبا نفر

تا .......بعد.....

 


نویسنده : فریبا نفر - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


روز که شروع میشه جنب و جوش آدمها هم مثل بیدار شدن یک کندوی عسله . وهر چه آفتاب بیشتر می تابه/ سرعت آونا هم بیشتر می شه و بعد دوباره کم کم از شتابشون کاسته می شه و در کنج خونه ها آرام می گیرن.

گاهی با خودم می گم مگر می شه اینهمه تکرار را تحمل کرد ؟ اونم تکرار یک روند ناشاد و بی انگیزه را ... هیچ تنوعی در زندگی ما ایرانیها نیست . ما که اینجوری نبودیم !!! چه بر سرمان آوردن؟ درست مثل مورچه افتادیم در یک چرخه بزرگ گردابی و ٣٠ ساله که هی می چرخیم...

همه میدونن که من بسیار آدم شادی هستم و در بدترین شرایط اونی که بازم لبخند می زنه و به بقیه روحیه می ده ... منم ... اما چند وقته دارم تکرار می شم و تکرار منو غمگین می کنه. به این فکر می کنم : چرا همه فیلمای تو سینماها عین همه ؟ سوژه  همشون یکیه ! ادبیات داستانی ما / بخصوص زنان نویسنده مون همه انگار از روی دست هم کپی کردن ... دغدغه هاشون یکی شده ..."سبک" داره همه چی رو تو ادبیات ما می بلعه...دیگه یکی مثل سیمین دانشور نداریم (خوش بحالش تکرار نمیشه !!!) ..دیگه رمانهایی از قبیل "شوهر آهو خانم" "کلیدر" و"تمام آثار مرحوم احمد محمود" با نثر روان و ساده نویسی بی غل و غش را نمیشه توی کتابفروشیها پیدا کرد ... حتا ترجمه هامون هم حساب شده س!!! چقدر ازین وضعیت متنفرم ... خیلیها مثل منن.میدونم..!

شیرین زنگ زد گفت : حوصلم سر رفته بیا بریم سینما...گفتم کی حوصله داره ازینجا بکوبه ...ولش کن چند وقت دیگه سی دیش در میاد تو خونه می بینیم ... گفت : پس بریم جمشیدیه که تو دوست داری ... یخورده حالت جا بیاد...گفتم : با اینکه هوا عالیه و منم هیچ مرگیم نیست ولی حوصله اونجا رو هم ندارم ... گفت : بریم انقلاب یه سر به کتابفروشیها بزنیم / اگه رامون دادن بریم دانشکده مونو ببینیم ... گفتم : چه دل خوشی / دانشجوهایی که الان دارن اونجا درس می خوننو  راه نمیدن چه برسه به ما  که ١٨ سال پیش ...؟ نه بابا ولش کن ... گفت: پس پاشو بریم هایپر مارکت که فرانک میگفت یا بریم پاساژ ونک یا بریم میلاد نور ...  گفتم : که چی بشه ؟ یه مشت خریدای غیر ضروری و بیجا می کنیم ...بعدشم پشیمون می شیم.! گفت : پس بریم قبرستون ... گفتم : بریم ...بریم قبرستون یه سری هم به آرامگاه " ندا " میزنیم ( قراره تبدیل به شهیده بشه !!!)... صدای خفه دوستم  اومد که گفت : ببخشید مثل اینکه شماره رو اشتباه گرفتم !!! شما اون آدمی که من می شناختم نیستی...

................اما.................

من میگم قراره این تکرار تموم بشه و ما عوض بشیم ... شما چی ؟؟؟ عینک

..........تا بعد.............


نویسنده : فریبا نفر - ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


چندی از روز جهانی کودک گذشته اما چون من به آنها خیلی علاقمندم نمیتوانم از کنار روزشان بی تفاوت بگذرم ... سالها پیش که کارم را در مهد کودک شروع کردم هرگز گمان نمی بردم تا بدانجا پیش بروم که دوری از آن محیط باعث بدحالیم شود و درست مثل معتادان هر چند وقت یکبار مجبور باشم دوباره در محیط قرار بگیرم تا حالم خوب شود!!! از کودکی من سالهاست که گذشته . روزهایی که مثل همین بچه های عزیز به کودکستان می رفتم و چقدر هم آتش می سوزاندم !!! وقتی به عکسهای کودکستانم نگاه می کنم بیشتر اسامی شان یادم می آید ... بخصوص هر وقت بوی ویفر میوه ای و خیار و پرتقال و بیسکوییت گرجی به مشامم می خورد انگار دوباره ۵-۴ ساله شده ام و در کنار فرشید / زیبا/ نادر/ زهرا/فرشته /افشین و پوریا نشسته ام و داریم توی سر و کله هم میزنیم.!!! کودکستان راهنمای تربیت در خیابان ۴۶ متری نارمک آغاز ارتباط اجتماعی من بود / ماشین سرویس ما یک فولکس واگن نارنجی خوشرنگ بود / وسط حیاط کودکستان یک درخت کاج و یک چنار بود /توی باغچه کنار حیاط هم یک درخت بود که همیشه خدا بوی خوبی میداد /بعدها فهمیدم آن درخت سنجد بوده . آنروزها تهران این شکلی نبود که کمتر گیاهی با آلودگیهایش سازگار شود...یادش به خیر ... آنروزها شاید  روز جهانی کودک هم هنوز باب نشده بود اما هر روز روز ما بود /روز خوشگذرانیهای کوچولو /روز جشن تولد های هر کداممان / اردوهای چندساعته ولی عالی / باغ وحش که آن موقعها در خیابان چهرازی خیابان پهلوی روبروی پارک ملت بود/یادش به خیرباد /ای کاش دنیا دوباره مثل همانوقتها برای بچه ها جای خوبی شود...افسوس ...گمان نکنم !!!کودکان امروز باید مراقب آنفلوانزای نوع a باشند. باید ماسک بزنند تا سرب کمتری توی ریه های لطیفشان برود. باید یاد بگیرند توی خانه یکجور رفتار کنند و بیرون از خانه جور دیگر...باید سکوت کردن در وقت مناسب را یاد بگیرند !!! باید با کارت سوخت و تقسیم یارانه و طرح زوج و فرد کنار بیایند ! باید ... در کشورهایی بدنیا بیایند که اگر عضو کنوانسیون حقوق کودک هستند واقعا به آن پایبند باشند ... خوش به حال ما ! کودکی بهتری داشتیم . یادش به خیر...تا بعد.


نویسنده : فریبا نفر - ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


نمیدونم فیلم کاغذ بی خط رو دیدین یا نه ؟ یه جا هدیه تهرانی به خسرو شکیبایی نازنین میگه " من باید از صب که پا میشم بچه ها رو ببرم مدرسه بعدش بیام خونه و سر راه خریدمم بکنم / جارو کنم/ ظرفای صبحونه رو بشورم/ رخت و لباسا رو بشورم/ اتوکشی هارو انجام بدم/ ناهار بپزم / بعدش برم بچه هارو بیارم / بعد از ناهار دوباره ظرفارو بشورم / با بچه ها درساشونو کار کنم / بعدش بهشون عصرونه بدم / بعد دوباره شام درست کنم" و... خلاصه منظورش این بود که به شوهرش حالی کنه که حتا اگه بخوای اینارو فقط روی کاغذ بنویسی هم یه عالم وقت می گیره ... راست میگفت .!!! من امروز حتا از اونم بیشتر کار دارم ولی الان با خیال راحت دارم پست جدید مینویسم . بعد یه کش و قوسی به بدنم میدم ( مثل گربه تنبلا!!!) و ناگهان زرنگ میشم و این کارای امروزمه که باید انجام بدم : پرده هارو بندازم تو ماشین شسته بشه / تواین فاصله شیشه هارو پاک کنم / ظرفای صبحونه رو بشورم / کتاب اضافی ها که خونده شده بذارم تو کتابخونه انباری/ جارو کنم /سنگای کف رو با آکوا بلو تمیز کنم/ اتو کشی دارم یه عالمه / ناهار بپزم / به پدر شوهرم سر بزنم و ببرمش گوشت و مرغ بخره ( جالبه که خدارو شکر سلامته ماشین هم زیر پاشه . فکر کنم من ببرمش خرید یه مزه دیگه ای داره براش !!!) / به مهد باید سر بزنم (نمیدونم کی برسم )./ به دو سه نفر باید زنگ بزنم حالشونو بپرسم ( زنگ زدن پیغام گذاشتن ) / هربی رو ببرم کارواش !!! /ساعت ٣ هم خونه باشم ناهار آرینو بدم ( امروز ورزش دارن هلاک میاد خونه) / تازه یه عالمه هم دوخت و دوزای کوچولوی الکی دارم که هر چه زودتر باید انجام بدم / شری هم از مطب زنگ زده که برام وقت بلیچینگ گذاشته / نظر شما چیه به این همه کار میرسم یا نه ؟؟؟ خب امتحانش که ضرری نداره ... اما فکر کنم اون وقتا که سر کار میرفتم کمتر کار داشتم یا اینکه فرزتر و زرنگتر بودم ... ١-٢-٣ تنبلی بسه .. ( اگر بعد از همه این کارا زنده موندم ) گزارش موفقیتم یا شعر روی سنگ گورم عنوان پست بعدیه... پس تا بعد...چشمک


نویسنده : فریبا نفر - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo