بدون چتر

سالها پیش آنوقتها که دختر جوانی بودم گاهی شعر می سرودم . یکی از آنها (بدون چتر ) نام داشت که چون آنرا خیلی دوست داشتم بعدها عنوان همین وبلاگ شد . جالب اینکه دوستی بنام هدیه در همان دوره دانشجویی نقاشی آبرنگی کشید و به من هدیه کرد و در تقدیم نامه آن نوشت: تقدیم به آنکه چتر نداشت!!! من آن نقاشی را هنوز دارم و حالا که بعد از سالها هدیه مرا از طریق فیس بوک پیدا کرده یکبار دیگر تجدید خاطره می کنم و آن شعر را اینجا می نویسم . شاید همانقدر که برای هدیه جالب بود برای دیگران هم خواندنی باشد:

"آنکه چتر نداشت"

پرسیدی عشق چیست ؟

گفتم :خیال کن ...ناودانی از بام خانه ای آویخته

هنگام باران آنکه چتر نداشت

از زیر آن گذر کرد و خیس شد!

خندیدی و گفتی چه باک...!

چتری که هست مرا هنگام آفتاب نیز با من است .

شاید خدارا چه دیدی ناگه بجای آب از ناودان بام

نوری ببارد و من نیز بگذرم.

گفتی و رد شدی

بس روزها که رفت...

بس عابران که گذشتند بی هراس

از زیر ناودان و به یکباره تر شدند

بس غنچه های لب که به لبخند باز شد

بس چشمها که درخشید از نگاه ...

حالا که آمدی لبخند تو تر است

چشمان تو نمناک و مضطرب

در زیر نم نم باران تجربه

آیا چگونه است که بی چتر آمدی !!!؟

                                                                فروردین ١٣٧٠

                                                                    فریبا نفر

تا .......بعد.....

 


نویسنده : فریبا نفر - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


روز که شروع میشه جنب و جوش آدمها هم مثل بیدار شدن یک کندوی عسله . وهر چه آفتاب بیشتر می تابه/ سرعت آونا هم بیشتر می شه و بعد دوباره کم کم از شتابشون کاسته می شه و در کنج خونه ها آرام می گیرن.

گاهی با خودم می گم مگر می شه اینهمه تکرار را تحمل کرد ؟ اونم تکرار یک روند ناشاد و بی انگیزه را ... هیچ تنوعی در زندگی ما ایرانیها نیست . ما که اینجوری نبودیم !!! چه بر سرمان آوردن؟ درست مثل مورچه افتادیم در یک چرخه بزرگ گردابی و ٣٠ ساله که هی می چرخیم...

همه میدونن که من بسیار آدم شادی هستم و در بدترین شرایط اونی که بازم لبخند می زنه و به بقیه روحیه می ده ... منم ... اما چند وقته دارم تکرار می شم و تکرار منو غمگین می کنه. به این فکر می کنم : چرا همه فیلمای تو سینماها عین همه ؟ سوژه  همشون یکیه ! ادبیات داستانی ما / بخصوص زنان نویسنده مون همه انگار از روی دست هم کپی کردن ... دغدغه هاشون یکی شده ..."سبک" داره همه چی رو تو ادبیات ما می بلعه...دیگه یکی مثل سیمین دانشور نداریم (خوش بحالش تکرار نمیشه !!!) ..دیگه رمانهایی از قبیل "شوهر آهو خانم" "کلیدر" و"تمام آثار مرحوم احمد محمود" با نثر روان و ساده نویسی بی غل و غش را نمیشه توی کتابفروشیها پیدا کرد ... حتا ترجمه هامون هم حساب شده س!!! چقدر ازین وضعیت متنفرم ... خیلیها مثل منن.میدونم..!

شیرین زنگ زد گفت : حوصلم سر رفته بیا بریم سینما...گفتم کی حوصله داره ازینجا بکوبه ...ولش کن چند وقت دیگه سی دیش در میاد تو خونه می بینیم ... گفت : پس بریم جمشیدیه که تو دوست داری ... یخورده حالت جا بیاد...گفتم : با اینکه هوا عالیه و منم هیچ مرگیم نیست ولی حوصله اونجا رو هم ندارم ... گفت : بریم انقلاب یه سر به کتابفروشیها بزنیم / اگه رامون دادن بریم دانشکده مونو ببینیم ... گفتم : چه دل خوشی / دانشجوهایی که الان دارن اونجا درس می خوننو  راه نمیدن چه برسه به ما  که ١٨ سال پیش ...؟ نه بابا ولش کن ... گفت: پس پاشو بریم هایپر مارکت که فرانک میگفت یا بریم پاساژ ونک یا بریم میلاد نور ...  گفتم : که چی بشه ؟ یه مشت خریدای غیر ضروری و بیجا می کنیم ...بعدشم پشیمون می شیم.! گفت : پس بریم قبرستون ... گفتم : بریم ...بریم قبرستون یه سری هم به آرامگاه " ندا " میزنیم ( قراره تبدیل به شهیده بشه !!!)... صدای خفه دوستم  اومد که گفت : ببخشید مثل اینکه شماره رو اشتباه گرفتم !!! شما اون آدمی که من می شناختم نیستی...

................اما.................

من میگم قراره این تکرار تموم بشه و ما عوض بشیم ... شما چی ؟؟؟ عینک

..........تا بعد.............


نویسنده : فریبا نفر - ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


چندی از روز جهانی کودک گذشته اما چون من به آنها خیلی علاقمندم نمیتوانم از کنار روزشان بی تفاوت بگذرم ... سالها پیش که کارم را در مهد کودک شروع کردم هرگز گمان نمی بردم تا بدانجا پیش بروم که دوری از آن محیط باعث بدحالیم شود و درست مثل معتادان هر چند وقت یکبار مجبور باشم دوباره در محیط قرار بگیرم تا حالم خوب شود!!! از کودکی من سالهاست که گذشته . روزهایی که مثل همین بچه های عزیز به کودکستان می رفتم و چقدر هم آتش می سوزاندم !!! وقتی به عکسهای کودکستانم نگاه می کنم بیشتر اسامی شان یادم می آید ... بخصوص هر وقت بوی ویفر میوه ای و خیار و پرتقال و بیسکوییت گرجی به مشامم می خورد انگار دوباره ۵-۴ ساله شده ام و در کنار فرشید / زیبا/ نادر/ زهرا/فرشته /افشین و پوریا نشسته ام و داریم توی سر و کله هم میزنیم.!!! کودکستان راهنمای تربیت در خیابان ۴۶ متری نارمک آغاز ارتباط اجتماعی من بود / ماشین سرویس ما یک فولکس واگن نارنجی خوشرنگ بود / وسط حیاط کودکستان یک درخت کاج و یک چنار بود /توی باغچه کنار حیاط هم یک درخت بود که همیشه خدا بوی خوبی میداد /بعدها فهمیدم آن درخت سنجد بوده . آنروزها تهران این شکلی نبود که کمتر گیاهی با آلودگیهایش سازگار شود...یادش به خیر ... آنروزها شاید  روز جهانی کودک هم هنوز باب نشده بود اما هر روز روز ما بود /روز خوشگذرانیهای کوچولو /روز جشن تولد های هر کداممان / اردوهای چندساعته ولی عالی / باغ وحش که آن موقعها در خیابان چهرازی خیابان پهلوی روبروی پارک ملت بود/یادش به خیرباد /ای کاش دنیا دوباره مثل همانوقتها برای بچه ها جای خوبی شود...افسوس ...گمان نکنم !!!کودکان امروز باید مراقب آنفلوانزای نوع a باشند. باید ماسک بزنند تا سرب کمتری توی ریه های لطیفشان برود. باید یاد بگیرند توی خانه یکجور رفتار کنند و بیرون از خانه جور دیگر...باید سکوت کردن در وقت مناسب را یاد بگیرند !!! باید با کارت سوخت و تقسیم یارانه و طرح زوج و فرد کنار بیایند ! باید ... در کشورهایی بدنیا بیایند که اگر عضو کنوانسیون حقوق کودک هستند واقعا به آن پایبند باشند ... خوش به حال ما ! کودکی بهتری داشتیم . یادش به خیر...تا بعد.


نویسنده : فریبا نفر - ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


نمیدونم فیلم کاغذ بی خط رو دیدین یا نه ؟ یه جا هدیه تهرانی به خسرو شکیبایی نازنین میگه " من باید از صب که پا میشم بچه ها رو ببرم مدرسه بعدش بیام خونه و سر راه خریدمم بکنم / جارو کنم/ ظرفای صبحونه رو بشورم/ رخت و لباسا رو بشورم/ اتوکشی هارو انجام بدم/ ناهار بپزم / بعدش برم بچه هارو بیارم / بعد از ناهار دوباره ظرفارو بشورم / با بچه ها درساشونو کار کنم / بعدش بهشون عصرونه بدم / بعد دوباره شام درست کنم" و... خلاصه منظورش این بود که به شوهرش حالی کنه که حتا اگه بخوای اینارو فقط روی کاغذ بنویسی هم یه عالم وقت می گیره ... راست میگفت .!!! من امروز حتا از اونم بیشتر کار دارم ولی الان با خیال راحت دارم پست جدید مینویسم . بعد یه کش و قوسی به بدنم میدم ( مثل گربه تنبلا!!!) و ناگهان زرنگ میشم و این کارای امروزمه که باید انجام بدم : پرده هارو بندازم تو ماشین شسته بشه / تواین فاصله شیشه هارو پاک کنم / ظرفای صبحونه رو بشورم / کتاب اضافی ها که خونده شده بذارم تو کتابخونه انباری/ جارو کنم /سنگای کف رو با آکوا بلو تمیز کنم/ اتو کشی دارم یه عالمه / ناهار بپزم / به پدر شوهرم سر بزنم و ببرمش گوشت و مرغ بخره ( جالبه که خدارو شکر سلامته ماشین هم زیر پاشه . فکر کنم من ببرمش خرید یه مزه دیگه ای داره براش !!!) / به مهد باید سر بزنم (نمیدونم کی برسم )./ به دو سه نفر باید زنگ بزنم حالشونو بپرسم ( زنگ زدن پیغام گذاشتن ) / هربی رو ببرم کارواش !!! /ساعت ٣ هم خونه باشم ناهار آرینو بدم ( امروز ورزش دارن هلاک میاد خونه) / تازه یه عالمه هم دوخت و دوزای کوچولوی الکی دارم که هر چه زودتر باید انجام بدم / شری هم از مطب زنگ زده که برام وقت بلیچینگ گذاشته / نظر شما چیه به این همه کار میرسم یا نه ؟؟؟ خب امتحانش که ضرری نداره ... اما فکر کنم اون وقتا که سر کار میرفتم کمتر کار داشتم یا اینکه فرزتر و زرنگتر بودم ... ١-٢-٣ تنبلی بسه .. ( اگر بعد از همه این کارا زنده موندم ) گزارش موفقیتم یا شعر روی سنگ گورم عنوان پست بعدیه... پس تا بعد...چشمک


نویسنده : فریبا نفر - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


اکتفا می کنم،

                     به یک نفس

بین دو سر فرو بردن در آب

اکتفا می کنم،

                    به کسری از صدم ثانیه

بین دو ضربه ی شلاق

به آواز یک گنجشک لحظه ای میان صدای تبر ها،

                                                                  اکتفا می کنم

به لبخند یک کودک بی خبر،

                                      بین دو سوگ اکتفا می کنم

من به ناچیز ترین نوری از زندگی، ته یک سیاهچال،

                                                                     دلخوشم

حتی اگر نور یک کرم شبتاب باشد.

 


نویسنده : فریبا نفر - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


از کودکی هر وقت دلم می گرفت یا موضوعی مضطربم می کرد / به خواندن کتاب پناه میبردم و ساعتها در خلوت می ماندم و از دنیای پیرامونم فرار می کردم.گاهی هم که در خانه ییلاقی تابستانی مان اتراق می کردیم می زدم به کوه و راههای زیبای روستا و زندگی را از نوع طبیعی اش می چشیدم . امروز هم باز در دل طبیعتم و همان کوچه باغهای بیخیال کودکی را اینبار با پسرم پرسه میزنم و برایش از خاطرات دوران بیخبری می گویم . سالها پیش مرحوم فریدون فروغی ترانه ای خواند به نام( قریه من) که عاشقش بودم با اینکه این روستا -که نامش را نمی گویم تا از دست گردشگرنماهای متجاوز و کثیف !!! دور بماند-هیچ ربطی به ما نداشت و فقط تابستانهایمان را اینجا بودیم اما دوست داشتم آن ترانه را برای اینجا بخوانم...حالا منم و یک بغل کتاب و مرخصی طولانی همسرم و این طبیعت زیبا و بکر که مرا از همه چیز تهران دور می کند. دوباره حال به کوه زدن دارم ...دلم می خواهد چیزهایی را که در این ٢ ماه آزارمان داد فراموش کنم...بقول محسن نامجو : بسی رنج بردیم در این سال سی / که رنج برده باشیم فقط ...مـــــــرسی ... تابعد...

پی نوشت : کتابهایی که این مدت خواندم ( موسیقی شانس. پل آستر / لیدی ال . رومن گاری / عروس بیوه آبشار . جویس کرول اوتس / وانهاده . سیمون دوبوار / بینایی. خوزه ساراماگو) از همه بهتر بینایی بود که توصیه می کنم آنها که کوری را خوانده اند  این یکی را از دست ندهند. موسیقی شانس هم به نظر من بهترین کتاب پل آستر است - تا حالا - که مطمئنم باز هم به همین خوبی خواهد نوشت . تبریز مه آلود را هم تازه شروع کرده ام .


نویسنده : فریبا نفر - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


اتفاقات گل درشت اخیر مثل ریزگرد پراکنده در تهران نفس کشیدن را سخت کرده است ولی قطعا" هستند کسانی که عاشق گلهای درشت هستند ! برایشان هم مهم نیست که مثلا" خیلی ( توچشم می زند)!!! خب گل درشت است دیگر ...پرده و ملافه گل درشت /سینی و سفره گل درشت / قالی و زیر انداز گل درشت /لباسهای گل درشت / حرفهای گل درشت و خلاصه یه عالمه گل درشت های دیگر که به نام بردنش نمی ارزد !!! اما آنهایی که گل درشت را دوست دارند می گویند که اینها خیلی هم مده ! خیلی هم به روزه ! شما هم اصلا نباید ریز ببینید !!!همین درسته ... اگر دوست ندارید برید بمیرید!!! حالا اونایی که گل درشت دوست ندارند بفکر چاره افتادند و دارند عینکی اختراع می کنند که حداقل اینقدر چشمشان اذیت نشود و کمی ریزتر ببینند. یا اصلا" ریز ببینند... تجربه ثابت کرده آنهایی که خیلی به گل درشتی همه چیز علاقه دارند ممکنه دوستان گل درشتشان را هم از دست بدهند . بد نیست گاهی به سلیقه و عقیده دیگران هم احترام گذاشت . شاید طراحی دکوراسیون آنها بهتر باشد ...!!! تا بعد...


نویسنده : فریبا نفر - ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


مدتی بود که حس می کردم مردم ما بسیار بی تفاوت شدند ... هیچ کسی حوصله نداشت با همسایه روبرویی اش حتا سلام و احوالپرسی کند یعنی برایش مهم نبود . مدتی بود که فکر می کردم مردم ما بقول غربیها آف شدند...بعد ناگهان همینها خنده رو و مهربان شدند .  بحث می کردن . شور و جنب وجوش همه را مبتلا کرد و زمینه های تغییر را آشکارا می دیدم . با خودم گفتم این مردم دارن برای تمرین دموکراسی آماده می شوند !!! و بعد هم که انتخابات ...مگر مردم چی میخواستند ؟ ... دیلم که میدانید چیست ؟ سالها پیش وقتی من نوجوان بودم / مردم دیلمی برداشتند و زیر پایه های حکومت پادشاهی گذاشتند . حکومتی که میتوانست با انتخاب مشروطیتی قاطع سالهای بعد هم بر سر کار بماند . اما حکومت پادشاهی نتوانست به سهم خود قانع باشد و تمامیت خواهی انها تیر خلاصشان شد ... بطوریکه حتا فردی که لقب ولایتعهدی را سالها در غربت یدک می کشد به این موضوع اذعان کرد و آوارگی اش را نتیجه اشتباه فاحش پدران خود دانست . کاش مسئولان ما دیلم بدست مردم ندهند . هیچیک از ما دوست نداریم شبیه همسایگانمان شویم . ما هم دموکراسی را مثل هندیها . مالزیاییها. لبنانیها . ترکها . اندونزیاییها و اماراتیها دوست داریم . نام کشورهای اروپایی را نبردم چون الگوهای مدیریت جامعه های جهان سوم با آنها تفاوت دارد. دیلم را فراموش نکنید...تا بعد...


نویسنده : فریبا نفر - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


از مهد کودک با عجله میآیم بیرون ... می پرم پشت فرمان و سریع از کوچه بن بست مهد کودک به سمت اصلی میرانم . دوست ندارم توی شلوغی اینروزهای خیابانها گیر بیفتم . اما چقدر ساده ام !!! خیابان نیاوران ماشینهای مورچه سوار را سانت به سانت جلو میراند . با خودم میگویم کاش نیاوران به سمت تجریش یکطرفه نبود یا اینکه از این خروجیهای سمت چپ یکی دیگر هم به سمت فرمانیه آزاد بود . اما ازهمه کاش ها مهمتر اینکه کاش من هم الان کاری نداشتم و میرفتم بعد از بیست و چند سال یکبار دیگر زنجیره انسانی را تجربه میکردم . چقدر دلم برای آن روزها (جوانی و شور ) تنگ شده . اینروزها اما یکبار دیگر احساس جوانی میکنم ...بیشتر بخاطر وجود آرین پسرم که الان 17 ساله است و هر چند که خدا را شکر شباهتی به جوانیهای من ندارد ! و مثل پدرش عاقل است و کمتر حرکتی را بدون فکر انجام می دهد ... اما خیلی مرا یاد خودم می اندازد . یاد زمانی که من هنوز به سن رای دادن نرسیده بودم ولی بوی قرمه سبزی از کله ام به مشام میرسید . بهرحال از خیابان ها به اتوبان رسیدم .... تا چشم کار میکرد سبز بود !!! درختها . تابلوهای نشانگر مسیرها . بعضی جاها گارد ریلها. و امسال که کوه شمال تهران هم به برکت باران سبز است . زود به خانه رسیدم و مثل هر روز عصر پشته ای از روزنامه هایی که همسرم به خانه می آورد را بغل زدم و روی کاناپه ولو شدم به خواندن ... خیلی جالب بود . همه به هم ریخته اند و بسیاری حرمتهایی که سالها ایمن مانده بود شکست . کار از لب گزیدن و چشم و ابرو آمدن و چشم غره رفتن گذشته است و می ترسم کار به گفتن خفقان بگیر هم برسد !!! من از اغتشاش می ترسم . از برادر کشی می ترسم . دوست دارم هرکه به سعد آباد میرود برای همه خوبیها تلاش کند . دوست دارم کشورم یکپارچه و با آبرو باشد و  در فرودگاههای کشورهای دیگر بخاطر پاسپورتم نگاه مشکوک بی لبخند تحویل نگیرم . امنیت مالی داشته باشم و مردم عزیزم حقوق شهروندی را بشناسند. نسل من 30 سال تلاش کرده تا سر خم نکند و چشم در چشم زورگویان چه در مدرسه ی دوران ما چه در دانشگاه  و چه در محل کار و حضور در اجتماع ... نه بگوید . اما آری گفتن را هم بلد هستیم ... امسال بعد از سالها دوست دارم به سبزها بگویم آری ...تا بعد...


نویسنده : فریبا نفر - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


چند ماه بود که دلم نمی خواست هیچی بنویسم . اما مرگ بی سر و صدای آبسوارک "سروناز سیدی" قفل دلم را شکست ... وقتی لادن را دیدم شوک بودم هنوز ... یاد روزایی افتادم که چند تایی با بر و بچه های کارنامه می رفتیم پارک جمشیدیه و توی یکی از اون آلاچیق ها می نشستیم و به نوبت قصه هامونو می خوندیم . سروناز همیشه قصه های غمگین می نوشت و دلش از همه جهان پر بود . برعکس من ... شاید این بخاطر کار من در مهد کودک بود ... اما حالا می بینم مهد کودک منو از خیلی چیزا دور کرده و وقتم همش کم میاد بطوریکه آرین هم صدای اعتراضش در اومده که خیلی عقب افتادم ! سه هفته س که سروناز رفته ... سی سالگی برای رفتن خیلی زوده !!! حالا منم غمگینم  اما میدونم فردا صبح که برم مهد دوباره نیش تا بناگوش باز به بچه ها سلام می گم و وقتی میان توی دفتر تا از من آبنبات بگیرن در ازای اون ازشون بوس می خوام ... بچه ها دنیای شادی برای ما درست می کنن...بازم تا بعد...


نویسنده : فریبا نفر - ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo